تبليغاتX
IN THE INFERNO

IN THE INFERNO

THERE'S A PARTY , THERE'S DOWN . IN THE INFERNO , LETS ROCK...

چنانكه هستي


من توان رام كردن تو را ندارم

توان اهلي كردنت را

يا توان تعديل غرايز نخستينت را

مي آزمايم هوش خويش را بر تو

چنانكه حماقتم را

 

هیچ يك را با تو كاري نيست

نه راهنمايي و

نه وسوسه

اصيل بمان

چنانكه هستي

 

 
من توان شكستن عاداتت را ندارم

سالها اينگونه بوده اي

توان تغيير طبيعتت را ندارم

كتابهايم سودي برايت ندارد

و عقائد من متقاعدت نمي كند

  

تو

ملكه آشوبي و

ديوانگي

كه به هيچكس تعلق ندارد.

بر همين طريق بمان ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 17:11  توسط DANIAL AHMADI  | 

سریر خون


نشئه شو سلطان

با تریاک جان من
یا پیمانه رنج
مردمان من

آنی است
بر این دریای خونین خاموش
که صدف ها خفته اند
مرواریدان بیدار
خواب خفته شبانگاهت را
به برقی آشفته کنند

بیارام سلطان...
که سریر خونین زمستانیت
به سپیده دم بهاری ست
که غرقه ات کند
و شید فردای امید
آشیل تاریکی هستی ات شود
جایی که اژدهای نا سیراب
خفته است

پیمانه آخر را که میزنی
بیاد بیاور
جام سرخت را در شهریوری
که زوزه گرگانت
سپیده دمان خاوران را بدرقه می کرد

بیاد بیاور
شبنم چشمان زیبا را
در شبی که مرگ
بی حوصله بر پاشنه اتاق تاریکش دندان می گزید

بیاد بیاور
چه برزن و کوی ها
پذیرای افعی های تو بودند
و تو خونابه مادرانشان را ندیدی

بیاد بیاور
مردانی که تابوتشان
درخت آزادی بود
بر جنگل انتظار

سلطان پر کن پیمانه نشئگی ات را
که این دوش ماران را
سیراب جانی نیست

زود هنگامی است
آنگاه که دندان بر گلوی فرو دستی فرو کرده ای
به برق بامدادی
هزار خفاش وجودت
خاکستری شود
و روسپیان سعادت
رقص آخر خود را
به غمزه روند


دم آخر است سلطان...
تلخ دهانت را که می بندی
به یاد بیاور
قهقهه پیروزی ات را
آنگاه که مردمان من با خاک معامله مرگ می کردند

دیر است که دریابی...
تنها مرگ است که همتابی ندارد
وکسی بر لاشه گرگان نماز نمی گذارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 17:23  توسط DANIAL AHMADI  | 

کابوس


موتورهای جستجو پريده­ اند از خواب

كاربران , در دواير موج انفجار اطلاعات

پستوهاي مجازي را مي­گردند

به دنبال سوسويي از حقيقت

فيلترهاي یاهو هنوز

فركانس فریاد حسن نصرالله را پيدا نكرده­ اند

ويكي پديا , روزاروز

زواياي تاريك سرنوشت را روشن مي­كند

ستاره­هاي قلابي پشت هم مي­تركند

و صداي تولد خورشيد

از پشت قله­ هاي يخي

پرده­ ی گوش زمين را مي­لرزاند

 

سایت­های هواشناسی ابرهاي تيره را

به بينندگان عزيز نشان مي­دهند

و ظهور آفتاب را شایعه می­خوانند

ماهواره­ ها دکترینِ دوامِ شب را

در میزهایِ گردِ مستند

به جهان عرضه می­کنند

مانیتورهای كره اي

رقص رقاصه­ هاي عرب را قاب مي­گيرند

و لیگ امارات با دسته­ گله­اي پاطلايي­ هاي ایرانی تزیین می­ شود

 

شرق ميانه

دراز كشيده در تختخواب آمريكايي­ اش

و افتخاراتش را باد مي­زند

و نفت در لوله ­هاي تضمين­ شده

به سوي سرنوشت غربي­ اش مي خزد

 

من

به دنبال دستی می­گردم

که از لمس ماشه ­ها نلرزد

به دنبال چشمی که بی­هراس

ردّ نگاه گرگها را بگیرد

در امتداد سکوت جنگل

به دنبال گلویی که پیش از ذبح

شعر شرف را فریاد کند ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 17:12  توسط DANIAL AHMADI  | 

سوتِ ناسوته

برهنه برهنه !


جز کاسه ای سفال به جای کلاه ،


و پوتین کهنه ای بر پینه های پا


بی بندُ عاصی به دایره ها


از انسان کسی نمانده بود ...


جز کاسه ای سفال


که هزار بار ،


از کنار دیگِ پُر


خالی گذشته بود


و پوتینی کهنه که از هزار راه بی برگشت،


بی خود خواهِ خود


او را از شعاع آشنائی ،


به شعاع آشناتری می رساند !


بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ،



این بود سوتِ ناسوته اش ،


آن دَم که پُشت بر جهان خو ساخته ،


چشم در هیچُ پوچ


بابونه خشک می خورد


و خلال می نمود !


روباهِ باد


از خرابه های هم جوار


هق می زدُ می گذشت


با جاروی بلند دُمش


که هزار تار ِ یال ،


از هزار اسب شهید


تشنه هزار جنگ بود !

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت 14:56  توسط DANIAL AHMADI  | 

به وقت گرینویچ





اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت


و بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من بود!


من اولین قابله ای هستم که ناف شیری را بریده است !


اولین آواز را من خواندم ،


برای زنی که در هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ،


تنها نارگیل شامم را قاپیدُ برد !


من اولین کسی هستم که از چشم زنی ترسیده است !


من ماگدالینم ! غول تماشا !


کاشف دلُ فندقُ سنگ آتش زنه !


سپهر را من نیلگون شناختم !


چرا که همرنگ هوس های نا محدودِ من بوده !


خدا ، کران بیکرانه شکوهِ پرستش من بود


و شیطان ، اسطوره تنهائی اندیشه های هولناک و راک من !


اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دستِ من بود !


کفش ، ابتکار پرسه های من بود


و چتر ، ابداع بی سامانی هایم !


هندسه ! شطرنج سکوت من بود


و رنگ ، تعبیر دل بغضم !


من اولین کسی هستم که ،


در دایره صدای پرنده یی بر سرگردانی خود خندیده است !


من اولین سیاه مستِ زمینم !


هر چرخی که می بینید ،


بر محور ِ شراره های شور عشق من می چرخد !


آه را من به دریا آموختم !


من ماگدالینم !


پوشیده در پوستِ خرس


و معطر به چربی ِ وال !


سرم به بوتۀ خشکِ گونی مانند است ،


با این همه هزار خورشیدُ ماهُ زمین را


یک جا در آن می چرخانم !


اولین اشک را من ریختم ،


بر جنازه زنی که غوطه ور در شیرُ خون


کنار نارگیلی مُرده بود !


بی هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ... !

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت 12:35  توسط DANIAL AHMADI  | 

آخرین آشنا



خسته از تمامی پنجره‌ها...


خسته از شلاق بی‌رحمی...


دیگر بار لب گشودم تا سخنی بیابم و بگویمش....


اما غمی یافتم در سکوت همه لبها...


خواستم نگاهی بکنم و پنجره‌ای یافتم که کودکان زندگی


با سنگهای بهار آن را شکسته بودند...


من طمع بر آسمان بستم

و جسمی یافتم که پا بر زمین گذاشته بود...


کاش نمی‌گفتمش ٬ تمام آنچه را که گفته بودم


تا اینگونه نپیچد کلاف احساسش در رخنه‌های خالی وجودم


تا تنها مرگ٬ این آخرین آشنای شعرِ زندگی را از بر کند
+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 17:24  توسط DANIAL AHMADI  | 

واژه های مبهم


بی قافیه و بی وزن


بی شروع و بی پایان



بدون هیچ حرف اضافه ای از حروف اضافه !!

 

بی هیچ ابهامی از واژه های مبهم !

 

بی هیچ تکراری از شد  ن !

بدون هیچ راهی برای آغاز یا پایان ...



خالی تر از پوچ و پوچ تر از هیچ  ...

 

واژه هایم را در برگ برگ خاطراتم گم کرده ام



و دیگر فکر نمیکنم نیازی به پیدا کردنشان داشته باشم ...

 

کنار دور دست خیال ...



همین اکنون این لحظه را با شمار دغدغه هایم پیوند میزنم



و بر فراز طاقدیس آینده ام  می ایستم !



حساب ها را بی حساب نکردیم !



شاید حسابی دیگر و شاید کتابی دیگر باید بود !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 22:8  توسط DANIAL AHMADI  | 

تسخیرشده



آن گاه که همه چیز پژمرده و ازهم گسیخته است


همه چیز تباه شده و سقوط کرده


این درهای بزرگ چوبی بسته خواهند ماند


وقتی که قلب ، قبری ست مملو از خون


و روح ، پوسته ای ست سرد و تسخیرشده از امید به بادرفته


آن گاه که آوای غرور خاموشی گزیده


و آتش شرف به تمامی خاکستر شده


این شکوه دست نخورده خواهد ماند


همین شکوه است که روح درون را حفاظت می کند


در برابر مصیبت این دنیای درهم شکسته


در برابر زخم های آواز


آرزو دارم که با اراده و روحی دست نخورده بمیرم


اراده ای که در نگاشتن این کلمات الهام بخش ام شد


در تمنای گشودن این درهای بسته


به جست وجوی سقوط کردگان مرو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 21:52  توسط DANIAL AHMADI  | 

تابوت انسانیت



من ، وظیفه سنگینی را به عهده گرفته ام ....


وظیفه سنگینی به نام هیچ ! ...



وظیفه سنگینی به نام پوچ ! ...


تصور نکنید که « پوچ » تصور کردن ، آسان است ...


و تصور نکنید که « هیچ » از « پوچی » هراسان است ...!


انسان درست هنگامی بزرگ می شود


که صمیمانه احساس می کند ، هیچ است ...


انسان درست هنگامی از کشیدن بار خجالت ،


خجالت میکشد ،


که صمیمانه احساس میکند که حتی هیچ


بزرگترین و قابل لمس ترین حقیقتها پوچ است ....


افسوس ... 


اشکهای من خواهش مرا پذیرا نمیشوند ...


سراپا اشکم .... یک دسته اشک ..


یک دسته اشک که دلش میخواهد

به جای یک دسته گل

بر تابوت انسانیت ازیاد رفته ، لنگر بیاندازد .... 


خاک بر سر خاک ! 


ای خاک بر سر خاک،

که اج
ازه می دهد ، بشر با فروتنی


به بی تکلیفیش فخر فروشد


ای خاک بر سر خاک ...


که به جای خون تاک ... خون خودش را ،

خون فرزندان خودش را ، می نوشد ...


...اما خاک – به جای خون تاک – خون آفتاب را

خون فرزندان آفتاب را می نوشد ...


و دریوزه ی بشرافتخارجو ،


در برهوت ایده آل بشری ، به خاک ، فخر میفروشد 


....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 20:45  توسط DANIAL AHMADI  | 

اشتباه چاپی

وقتی جهان از ریشه جهنم


و آدم از عدم


و سعی از ریشه های یاس می آید



وقتی یک تفاوت ساده در حرف


کفتار را به کفتر تبدیل می کند


باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی تفاوت دلبست


نان را از هر طرف که بخوانی نان است


وقتی عقیده، عقده خوانده می شود


و نور چراغ در آب، مهتاب تلقی


متانت زمین زیر برف یخ می زند


نان از یتیم خانه می دز
دند


و می فهمیم


دزد


اشتباه چاپی درد است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 18:14  توسط DANIAL AHMADI  | 

شعر من فریاد باش




شعر من فریاد باش

شعر من تا می توانی بر علیه ظلم واستبداد باش



شعر من



آتش کن و بر ضد هر خونین دل و ضحاک باش



شعر من دمساز باش



شعر من ای عرش پررعد و برقم

ای مسلسل

ای سلاح گرم و سردم



شعر من ای انعکاس درد قلبم



ای نشانگر از درون پر نبردم

شعر من



ای گمشده در اندرون درد و ماتم



شعر من تا می توانی آتشین باش

و ستم را از درون کاخهای رنگ رنگی

همره آثار دژخیمان خون آشام



بیرون کش

بسوزان...



خردکن...



شعر من همچون مسلسل در کف مردان جنگی

پاره کن آن سینه پرحیله افراسیابان



پاره کن آن بند و زنجیر اسارت را
وزان پس

با خروشی آتشین و سرخ

بنادار آن بنای پرعدالت را

شعر من درخود نشانی از نبودن یا نداشتن



یا چنین فعلی
تحرک در زمان را یاوگی انگاشتن

همره بیچارگی

بیمایگی



وین شعار ابلهانه حک بر سقف زمانه

زیستن با هر چه نکبت

دوری از هر گونه حکمت



دم نیاوردن



و با چشمان خونین

دیدن و نا دیده خواندن

رنگ را بی رنگ نامیدن

و رنج ممتد بیچارگی را



در ضیافت

شعر خواندن



بگوعریان کن و مهراس از دشمن

مترس



آخر



چگونه این چنین بودن
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 3:16  توسط DANIAL AHMADI  | 

تولد تنهایی


حرف ناگفته ای در کنار لبم



در تب تولد است



که دردش را میان بغض و بلا و بهانه



گم کرده ام



وتاوان ظهورش را



هر شب کنار آوارگی های خود



می گریم



می گریم و غمش را تنها خودم



تا مغز استخوان حس می کنم



و نه هیچ کس



حتی اگر شریک غمم شوند



مرگا از تولد این تنهایی



که بیان وصفش را



دستم از دامان هر واژه ای کوتاه است

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 2:19  توسط DANIAL AHMADI  | 

به هیچ کس


به که می توان گفت


که

این مهلت چند سطری عمر به چه معناست

که

دیگر معانی از واژه ها دور افتاده اند

که

دل های پروانه وش پای هر کرم شب تابی فرو می آیند و

سکه های رایج نامردی اعتبار یافته است

به که می توان گفت

که

مدعیان انتظار گوش به زنگ آمدن نیستند

که

میان دستهای کوتاه و خرمای نخیل تناسبی نیست

که

قهرها بیش وپیش از مهر ها گشته اند و

دنیا هرزه بازار قلب و نگاه شده است

به که می توان گفت

حرف هایی را که

به هیچ کس نمی توان گفت

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 0:22  توسط DANIAL AHMADI  | 

آخرین لحظه



گلویم


با طنابی از صبوری

حلق آویز بغض ناگفته هاست

می خواهم غسل دهم دردهایم را

بپیچم در کفن فراموشی ها

می خواهم نیایش کنم

تنهایی ام را

زیر باران های پر صدای شبانه

نمی دانم در کدامین فصل پریشانی ام ؟!

میل به زمانی دارم که

آخرین لحظه ی خود را

تن دهم به تمام فاصله ها

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 0:10  توسط DANIAL AHMADI  | 

با من برقص

میخواهم دعوتت کنم


به شبی پر از هیجان

شب دیوانگان!!

اینجا فریاد حکمفرماست

علامت سوال میمیرد

وتو آزادی تا زنده باشی!!

بیا!

دعوتم را رد نکن

شب خوبی است

پس با من برقص

ای حقیقت دروغین!!

هیچکس معنی حرفهایم را نمی فهمد

و هیچکس هم سعی نمیکند

تا بفهمد!!

ولی اینجا نیازی

به معنا نیست

چون

معنای دیوانگی

ازادی است!!

بیا!بیا!


نترس...

گرچه ترسناک است

ولی

تو هیچگاه دیوانه نمیشوی

ای حقیقت دروغین!!

با من برقص

رقص خاک....

رقص مرگ.....

رقص دیوانگی!

برقص....

بامن...

فقط با من

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت 12:45  توسط DANIAL AHMADI  | 

رویش مجدد


دویدن به دوردایره...چرخش روی مدار

مدارا کردن بابد... روبه روشدن با زشت

لحضه های شادشاد...سرانجام بد

دگرگونی های عجیب...رویش مجدد

خورد شدن دردست...له شدن در زیر پا

غرور جوانی ...ناامیدی توام با ترس

وحشت از مرگ...گریز از سرنوشت

ملاقات با درد...و خودکشی

این زندگی هیولا
یی .

نقش ما را محو کرده

ای کاش خدا هم اینجابود
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت 11:58  توسط DANIAL AHMADI  | 

راک سالهاست که مرده


این همه آدم نادان در کنار مهرویان بیگانه


پسران را به قهقرا می کشاند

دختران را به نابودی

کاری از احساس و روح

یک شبکه جهانی*یک تار عنکبوت واقعی به نام اینتر نت

زندگی تان را رویش می بازید

این هم یک جور مرگ بی صداست

موسیقی راک سالهاست که مرده

مخدر و روابط عنان گسیخته ذهن را تباه می کند

پس مرگ بر این همه

مرگ به آنهاکه خود را به خواب زده اند

هزاران مادر دست به دعا بر داشته اند

اگر امید نباشد که دیگر هیچ نیستیم

باید کاری کرد

داروی ساختیم که درمانگر باشد ما را از انسانیت دور کرد

چیزی برای وابستگی وجود ندارد

موسیقی راک سالهاست که مرده
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت 11:9  توسط DANIAL AHMADI  | 

طومار زندگی



هوای این روزها


دیگر با من سازگار نیست

خطوط در هم نوشته شده ی نا گفته ها

طومار زندگی را

شتابناک در هم پیچیده است

این دگرگونی بزرگ را

مدتها بود حدس زده بودم

آنگاه که نخ خاطرات

به میخ کابوس های سیاه و سفیدم بسته شد

حدس زده بودم که قرعه فال

به نام من افتاده است
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 17:59  توسط DANIAL AHMADI  | 

پایان

صدایی نیست ، آوایی نیست


فقط سیطره ی سکوت است و حکومت تنهایی


دستی نیست ، تکیه گاهی نیست


هر چه هست دردیست آشنا با من و خاطرات غریبم.


ای کاش می توانستم گریه کنم

و تمام دردها و دلتنگی هایم را


با اشکهایم از خود برهانم


ولی افسوس که دیگر چشمهایم نای گریه کردن ندارند.


به واژه ها و کلمات پناه جسته ام


که شاید به جادویشان بتوانم دردهایم را خرد کنم


ولی افسوس که آنها خود یاد آور و معنای دردند.


هنوز هم با کلمات بازی می کنم


هنوز هم به جملات دست می سایم


ای کاش می توانستم پرواز کنم


ولی افسوس که پرواز ممنوعیتی ست ابدی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 17:6  توسط DANIAL AHMADI  | 

شمردن بلدی ؟



تا بالهایت را باز کردی
حواست پرت رسیده های گندیده شد
پرت یه قل دو قل
پرت انحنای سرخ و سیاه


پرت آه و اوه نسل جوان

پرت آبستنی زهره از بهرام


پرت گیروگرفت حلقوم هوس


اما ... رفتی و فقط ریشخند بستند به نافت !

چشم باز کردی و دیدی که زمستان

پنجه زد و سفیدی ات را با برفش برد

و رو سیاهی اش ماند به توی ذغال !

حالا
تا دنیا دنیاست

با این پاهای نصفه و تن مثله
بنشین و حسرت آبی آسمان را بخور...


راستی !


در آمد این ماهت چند خروار کودکی بود ؟!


هی تو خوش اشتهای چشم چران
هی تو مجنون قصه هر لیلی


چند تا دل زدی به سیخ کباب ؟

چند تا لیلی آخرش بس شد ... ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 16:58  توسط DANIAL AHMADI  | 

طناب




در خرابه های بجا مانده ام


تمدن سکوت سبز می شود
ای فاتحان قلمرو روشنایی !

ارمغان تاریکی را

در استعداد خاک من نپاشید

من می هراسم از جنگلی

که ساقه های سبز رنگش

به دار مبدل می شوند...

"طناب" همزاد گردنهای افراشته نیست

وقتی در بیغوله های نفرت

جغد "اندرزگو" می شود

"دانایی" غریب می گردد

ای کاش فضیلت چشم

نه در "گریستن"

که در "نگریستن" بود

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 16:52  توسط DANIAL AHMADI  | 

خاک سپاری





قبری خواهم کند


و امید

خاطرات

وآرزهایم را

دفن میکنم

و تک تک زیبایی هایش را

به آتش میکشم

قبری خواهم کند

و بیگانه ترین حس هایت را

مهر

محبت

و طپنده ترین قلب عاشق را

میان متافن ترین ثانیه هایم

دفن خواهم کرد

و اسرافیل را

در پوچی پوچ ترین پوچی خالقت

فرا خوانده

آدمیت را

پاک میکنم

قبری خواهم کند

میان متافن ترین و پست ترین نقطه زمین

تو

خودم

زیباترین دردهای زندگیم

احساس ات

احساسم

و صداقت احمقانه ام را

به خاک میسپارم
+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 5:13  توسط DANIAL AHMADI  | 

دادگاه




حکم تو را من صادر می کنم


مرگ نه

و سنگسار بر پوست ضمخت تو خراشی نمی گذارد

به همانجا می زنم که تو زدی

روحت را نا آرام می خواهم و قلبت را شکسته

و می خواهم که دروغ هایت به حقیقت بپیوندد

تا تنها دلخوشیت

طعم کباب باشد و پاسی از شب و جاده،

می خواهم تمامِ" با من هایت" پاک شود

تمام شبها و روزها یت

خنده ها را پس می گیرم

و آرامش آغوش را ،

تا تاوان تنهاییت را که من دادم به صبر

در بی کسی و درد بچشی

تو را به دادگاهی نمی برم

نه زندان و نه وکیل و نه حق الناسی

نه دیه دارد این که تو کردی

نه تاراج مال و فرزند

و نه نفرینم را حرامت میکنم

خدایگان خونینی که از اشک من زاده می شوند

ماموراجرای این حکم خواهند بود
+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 4:9  توسط DANIAL AHMADI  | 

مرا بساز ...

 

آقای نویسنده!

آقا!

من با پرده ی سوم این نمایشنامه مشکل دارم

با دیالوگ ها مشکل دارم

با صحنه ی دفن شدن تا خرخره مشکل دارم

و با توضیح صحنه ی "اینجا بازیگر یک قدم از زمین فاصله می گیرد

من با استفراغ بی انجام این نطفه ی یک ساله مشکل دارم

با این جمله ی عاشقانه مشکل دارم

و با آن گریه ی مظلومانه

با صدای قارقار که زیر صدای من است مشکل دارم

می خواهم

بلرزم

میان این طوفان که تو آمدنش را هشدار می دهی

و با سکوت سه نقطه ،مشکل دارم

در این سکوت که تمام آدمهایت می آیند و می روند

وبلندتر از همیشه حرف می زنند
بگذار

من

بنشینم

خیره به روبرو

تا تو

تصویر رختخواب مرا بسازی
تصویر شب های مرا
و روزهایم

تصویر دستهایم

که خالی اند

تا تو

اندوهم را

به بی اعتقادیِ تخمیام پیوند بزنی

من

تکنیک اشک ریختن را میدانم

تو

فقط لحظه اش را انتخاب کن
+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 3:37  توسط DANIAL AHMADI  | 

سردر گمم

نمی دانم تا کی باید به سکوتم بنازم

هنوز خیلی حرفای سوخته در دلم مانده

آنقدر که قهوه ها وفنجانها هم حیران مانده اند

اما خوب می دانم که

درخت دوستی قدم های فصل نا مهربانی را

به تحیر نشسته است

می دانم که دیگر با پند و همفکری هم

نمی توان آدم بود

می دانم که این پرها دیگر به درد قفس می خورند

می دانم که هیچ دلی بی دلیل نمی میرد و

چگونه زیر پا می ماند

ومی دانم که آخر همه بن بست ها دیوار است

اما نمی دانم چگونه است که

آخر یکی از این بن بست ها

سرم را بر دیوارهای شکسته نهاده ام

شاید گمان می کردم

می شود پیه هر چیز را به تن مالید

+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 2:51  توسط DANIAL AHMADI  | 

خود کشی

درخت تنهاست

با هزاران چشم ِ

سیب های خاکستر پدرانمان

در کنار گور های خالی

که تا مغز استخوانشان را

بلعیده است.

ساکت و با اشتها

ذره ذره پوستم را، تکه تکه می کند

هنوز به استخوانهای سفیدم نرسیده است.

یاد اهرام مصر افتاده ام

من فرعونی از

اهالی همینجا

گوری از شن و مه را در آیینه ی ِ

تلوزیونی سیاه و سفید برای

فصل رسیدن سیب ها

اجاره کرده ام.

درخت تنهاست

با هزاران سیب

که زیر دندان کودکان خیابان

مرا گاز می گیرند.

درخت تنهاست

با هزاران چشم که در نیمه شب

جهان را از خاکستر های پدرانمان

بالغ می کنند

+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 2:36  توسط DANIAL AHMADI  |